ورقه ای در دست داشت،دستانش می لرزید.....با همان حال وارد شد.
منشی گفت: سلام خانمِ ___.حالتون خوبه.یک نیم ساعتی بشینید تا دکتر بیان و ببیننتون.
- باشه
چند دقیقه ای به او خیره شدم و نگاهش کردم.....چه آرامشی داشت...
کیفش را باز کرد.پاکتی (پاکت آزمایش) را در آورد و از داخل آن کاغذهایی بیرون آورد.یکی از آنها به زمین افتاد.متوجه شدم که توان خم شدن را ندارد.پاهایش بد جوری می لرزید.
نمی دانستم چه کنم؟؟؟یک صندلی با من فاصله داشت.شاید از آنهایی باشد که اگر کمکش کنم بهش بر بخورد!
بعد از چند ثانیه کلنجار ، خم شدم و کاغذ را به او دادم....
-مرسی عزیزم.زحمت کشیدی!
_ خواهش می کنم.
و لبخندی از منشی دریافت کردم
سلام فاطی جان
لازم دیدم از ابراز لطف شما و اون دوست عزیزی که این وبلاگ رو دوباره ایجاد کردند تشکر کنم
وبلاگ خموش پر گفتار درد دل و روزنوشت من بود خطاب به شما و خودم
اما خوب، خدا نخواست ادامه پیدا کنه
تو هم از منی
تو بنویسی مثل اینه که من بنویسم
اتفاقا تو زیباتر مینویسی
تو در سن و سالی هستی که هنوز مثل فرشته ها پاکی و به ملکوت نزدیکتری ؛ و به همین خاطر حرفهات بیشتر به دل میشینه.
خوشحالم که قراره تو چاه (همین وبلاگ)بنویسی .از لابلای نوشته هات چه بسا به اشکالات کار خودم پی ببرم
دوست دارم روزنوشته هات صادقانه باشه
نیازی نیست خیلی شفاف باشه و نام شخص یا اشخاص برده بشه
کلیات رو هم بگی برای ما روشنه
هر روز به اینجا سر میزنم تا ببینم در دل دخترم چی میگذره و چی ذهنشو مشغول کرده

فدای تو مادر یا بقول خودت خموش پرگفتار .
راستی؛ اگر چه خودتو خموش پرگفتار کوچک نامیدی اما تو بزرگتر از منی از هر لحاظ

_ خودکار آبی داری؟جا گذاشتم...
* آره دارم....بیا
_ نمی شه اون یکی رو بدی؟؟؟
* نه.آخه کمرنگه.این بهتر می نویسه این رو بردار..
شاید او فکر کرد خسیس است ولی سخاوتی دوستانه بیش نبود...