ورقه اي در دست داشت،دستانش مي لرزيد.....با همان حال وارد شد.
منشي گفت: سلام خانمِ ___.حالتون خوبه.يک نيم ساعتي بشينيد تا دکتر بيان و ببيننتون.
- باشه
چند دقيقه اي به او خيره شدم و نگاهش کردم.....چه آرامشي داشت...
کيفش را باز کرد.پاکتي (پاکت آزمايش) را در آورد و از داخل آن کاغذهايي بيرون آورد.يکي از آنها به زمين افتاد.متوجه شدم که توان خم شدن را ندارد.پاهايش بد جوري مي لرزيد.
نمي دانستم چه کنم؟؟؟يک صندلي با من فاصله داشت.شايد از آنهايي باشد که اگر کمکش کنم بهش بر بخورد!
بعد از چند ثانيه کلنجار ، خم شدم و کاغذ را به او دادم....
-مرسي عزيزم.زحمت کشيدي!
_ خواهش مي کنم.
و لبخندي از منشي دريافت کردم