هرکس که در آسمان و زمين است ـ حتي ماهيان دريا ـ براي جوياي دانش آمرزش مي طلبند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

خموش پرگفتار (کوچک)
خانه | ارتباط مديريتبازديد امروز:10بازديد ديروز:6تعداد کل بازديد:2654

خموش پرگفتار کوچک :: 22/3/1387::  2:39 عصر

ورقه اي در دست داشت،دستانش مي لرزيد.....با همان حال وارد شد.
منشي گفت: سلام خانمِ ___.حالتون خوبه.يک نيم ساعتي بشينيد تا دکتر بيان و ببيننتون.


- باشه


چند دقيقه اي به او خيره شدم و نگاهش کردم.....چه آرامشي داشت...
کيفش را باز کرد.پاکتي (پاکت آزمايش) را در آورد و از داخل آن کاغذهايي بيرون آورد.يکي از آنها به زمين افتاد.متوجه شدم که توان خم شدن را ندارد.پاهايش بد جوري مي لرزيد.


نمي دانستم چه کنم؟؟؟يک صندلي با من فاصله داشت.شايد از آنهايي باشد که اگر کمکش کنم بهش بر بخورد!


بعد از چند ثانيه کلنجار ، خم شدم و کاغذ را به او دادم....


-مرسي عزيزم.زحمت کشيدي!
_ خواهش مي کنم.
و لبخندي از منشي دريافت کردم



 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/3/1387- 2:39 ع] توان خم شدن نداشت
[22/3/1387- 2:24 ع] تشکر
[21/3/1387- 12:47 ع] خودکار داري؟؟
[آرشيو شده ها]
::تعداد کل بازديدها::

2654

::آشنايي بيشتر::
::لوگوي من::
خموش پرگفتار (کوچک)
::آواي آشنا::
::آرشيو::
::اشتراک::

نام:

ايميل: